تبليغاتX
کبوترانه

کبوترانه

روزنوشت های حج هشتاد و هشت

گام چهارم (چهار شنبه 31/4/88 ) : رهایی

اول دعا : اللهم رب السموات السبع وما أظللن ، ورب الأرضيين السبع وما أقللن ،ورب الشياطين وما أضللن ، ورب الرياح وما ذرين. أسألك خير هذه القرية وخير أهلها ، وخير ما فيها،وأعوذ بك من شرها،وشر أهلها ، وشر ما فيها

دیگر حسابی کارها را جمع و جور کردم ، با کمک خانم فراهانی که الحق خیلی زحمت کشیدند این چند وقت. نشد حساب بچه هایی که زحمت کشیده بودند را تسویه کنم. ناراحتم. اما مهمان سیدالشهدا (علیه السلام) شدیم. بچه ها برای خداحافظی آمده بودند. بعد هم قیمه سفارش دادیم آوردند. حسابی هیات شد. بی ریا و پر صفا. خبری است انگار با این حسین حسین گفتنها. مهندس توسل ، نسرانی و فتاحی بودند. تمام بحثهای این روزها آغشته به سیاست است و من آغشته به افکار خودم. دکتر معتمدی هم رسید. بحث نمی کنم. قیمه چرب و خوشمزه ای بود. بعد از ناهار آخرین نامه ها و خداحافظی ها. باورم شد رفتنی ام. بیرون که می خواستم بروم سعید بابایی را دیدم. خداحافظی کردم. بنا داشتم تماس بگیرم و خدا اینجا آوردش. بگو بخندی کردم و رفتم. هر چه داشتیم باید جمع می کردیم و از روزمرگی تشدید شده و مداوم تهران می رفتیم. از پیچیدگیهای خود و پیچیدنهای دنیا به خود ،  از شهری به مدینه ای ،  از جایی به دیاری  و شاید پیش آشنایی . تمام شهر برایم غریب می شود. آخرالزمان و غربتش را حس می کنم و انزوای بیش از پیش. قدمهای پر تردید را باید تبعید کنم  و دل را بگشایم و هوا بخورم. نزدیک است. آنقدر که حوصله نوشتنم هم سر می رود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 1:34  توسط محمد آقاسی  | 

گام سوم (سه شنبه 30/4/88 ) : دم پایی

اول دعا : اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد و آل محمد و آخر تابع له علی ذلک ، اللهم العن العصابه التی جاهدت الحسین و شایعت و بایعت و تابعت علی قتله ، اللهم العنهم جمیعا

دم پایی می خرم به 2000 تومان از سازمان حج و زیارت. آماده می شویم برای رفتن و همه در این سفر کفش از پا می کنند و من پی چه هستم ؟[1]

از در حج و زیارت که بیرون می روم سنگ یادمان بنای ساختمان چشم را می گیرد که در زمان ریاست جمهوری آقای هاشمی رفسنجانی بنا شده. به قد کف دستی حجت الاسلام را کنده اند و به خط بد آیت الله نوشته اند. یاد نمازجمعه می افتم و می گذرم.

امروز بنا بود روز شلوغ کاری داشته باشیم اما بچه ها نیامدند و ما به کارهای روزمره مشغول بودیم. طبق معمول خدا خدایی می کند و برنامه ها طبق میلش پیش می روند و خوش به حال قدیمیها که اینجاها م یگفتند :«راضی هستیم به رضای خدا.» و عجیب توحیدوار زندگی می کردند. شاید به خاطر طبیعت کنارشان و طبیعت محو شده در کنار ما. به هر حال برای رفتن به خانه تعجیل داشتم. باید از سیدنا الاستاد خداحافظی می کردم. حدود 5 بود که به خانه رسیدم و روی مبل وا رفتم. از زور خستگی بود یا هول سفر نمی دانم اما روی مبل خوابم برد. به دقیقه نرسیده بود که مهدی امیری رییس هیئت یا رقیه (سلام الله علیها) به موبایلم زنگ زد. حرص از خواب پریدنم با شربت خنک مهربان بانو و شوخیهای مهدی از بین رفت. مهمان داشتیم. خواهر همسر و دو دوستش. کمی سر به سرشان گذاشتم. خندیدند و من هم بیرون رفتم.

حوالی هفت عصر دم مسجد فخر قیطریه حاج آقا ذوالفقاری امام جماعت مسجد را دیدم.با هیبت علمایی مثل همیشه و با نور تابان سیادت. به همراه ایشان و شیخی دیگر راهی منزل آیت الله خسروشاهی شدیم. بچه های بسیج هم برای سی تیر آماده باش بودند. گشت بازرسی زده بودند.

جلسات در زیرزمین منزل استاد برگزار می شود. راهرویی تنگ که این بار هم ده دوازده پله منتهی به زیرزمین پر از کفش و دمپایی و نعلین است. دیگر توان ندارند که به مدرسه علمیه بروند و طلاب و مشتاقان اینجا به درس می آیند. گذشت از آن زمان که در مدرسه مروی بازار تهران خدمتشان رسیدم برای اولین بار. هشتاد و دو بود یا شاید هم سه. از آنجا با اتومبیلی که ایشان را به منزل می برد تا قیطریه آمدم و در راه نجوا کنان گفتم و شنیدم و هنوز در خاطرم حک  کرده ام. جلسه شروع شده بود و جالب آن که نقد شیرین جامعه شناسی می کردند و اینکه بر پایه ی مسموعات و تجربیات بنا شده است. تصادف بود ؟ چه جالب نظرات دورکهایم را بی آنکه نامی ببرند نقد می کردند. حاج آقا خیرآبادی هم بودند. مسوول گزینش حضور ما در این جلسات. گزینش که نه ،«استاد اهل مرید و مرید بازی نیست و پی کرامت و اینها دورش نچرخید. بیایید یاد بگیرید. انس با ایشان توحید در دل زنده می کند. » اینها را می گفتند. طلبه سلیم النفسی است ، یعنی دیگر استاد است و ذی طلبگی را حفظ کرده.

درس که تمام شد به سرعت خودم را خدمت سیدنا الاستاد رسانیدم. آقا لبخند زدند و به اصرار دستشان را بوسیدم، نمی گذارند هیچ وقت. عرض کردم اجازه دهید و به اکراه ایشان بوسیدم و لذت بردم. عجب نورانی بودند امروز ، و بشاش و خندان. گفتم که عمره مشرف می شوم. بلا فاصله گفتند :« مرگ ما را هم از خدا بخواهید. » خندیدند. عرض کردم : «خدا نکنه آقا جان ، ما بدون شما چه کنیم ؟» نگاهم به تصویرشان با آیت حق بهجت العرفا افتاد. دلم گرفت. بیش از چهل روز است که از حضور ایشان محروم شدیم و جامعه هم به هم ریخت. هرچند این تحلیلها دیگه خریداری ندارد. باز متوجه آقا شدم. توصیه هایی برای زیارت کردند. خیلی کوتاه بود ، در چند جمله . عادتشان این است که سخن زیاد و مطول نمی گویند و این هم یکی از نشانه های جمع علم و عمل است. سکوت می کنند برای مدتی و جمع دانشجویان و طلبه هایی که نشسته اند را می نگرند. رو به من فرمودند : « من همیشه آرزویی داشتم که کسانی که به عمره یا سفر زیارتی می روند انجام دهند. » گوش تیز می کنم.دو زانو نشسته بودم و سرم را نزدیکتر بردم. « به نظرم خوب است که صندوقی در سطح ملی درست شود تا کسانی که سفرها را پیش تر هم رفته اند و شاید هر سال هم تکرار می شود پول آن را به صندوق بسپارند و بریا جوانان عذب تشکیل خانواده بدهند . من مطمئن هستم با این کار آن امامی که به زیارتش می شتابند پیش تر به او سلام می دهد. »[2] زیر لب الله اکبر گفتم . هم از پیشنهاد و آرزویی که با این سن و سال دارند و  هم به تعبیری که به کار بردند. حاج آقا ذوالفقاری بلافاصله گفتند :«مثل این جمع حاضر.» همه خندیدند. آقا بلافاصاله جواب دادند :« و شاید خود شما!» جلسه حسابی خنده و شور شد. همه هم از ما خداحافظی کردند و التماس دعا گفتند و من هم خجالت کشیدم.

در راه برگشت که خلوت بود تلفنی با خیلیها خداحافظی کردم و حلالیت طلبیدم ، از دکتر عاملی و دکتر صدیق گرفته تا حاج آقا ابوالقاسمی و حاج آقا رمضانی . دکتر میرزایی هم سفارش آب زمزم دادند. خوشحال شدم . دکتر کاظمی جواب نداد.

باید به منزل پدری هم برای خداحافظی می رفتم. نماز مغرب و عشاء را خانه خودمان خواندیم و با مهربان بانو حرکت کردیم. خانواده پدری باید برای ختم سال پدربزرگم [3] می رفتند و نیستند که راهمان بی اندازند. چقدر دلم تنگ شده برایشان .انگاری تازه دارم می فهمم رفته اند. شام دلمه برگ مو[4] خوردیم با سیب زمینی . دوغ و سنگک هم بود. ابتکارهای مادرم است. تلاش کردم خداحافظی شادی داشته باشیم و شد.

                                                                                                                            



1-فاخلع نعلیک انک بالواد المقدس طوی

-امام صادق علیه السلام فرمودند : «لقَضاءُ حاجه اِمرَءَ مومنٍ اَحَبَّ الی الله مِن عشرینَ حجَّهً کُلُّ حَجَهٍ  یُنفِقُ فیها صاحبُها ماَته اَلفٍ. »[2]

رفع نیاز از یک مسلمان و برآورده ساختن حاجت او نه تنها اجر و پاداش بالاتر و برتر از حج ، که هر کدام همراه با انفاق هزاران دینار در راه خدا باشد دارد ، بلکه از محبوبترین کارها نزد خداوند به حساب می آید.

3- حجت الاسلام حاج سید صالح حسینی فرزند حجت الاسلام حاج سید عبدالحمید حسینی ، نواده مجدالعلما که سالهای طولانی بعد از فراغت از تحصیل درس بزرگانی چون مرحوم آیت الله العظمی بروجردی و حضرت امام خمینی (رحمت الله علیهما) مشفقانه و مخلصانه در شهرستان آیگرم همدان به تدریس و تبلیغ و اشاعه امور دینی اشتغال داشتند. ایشان هم حجره حضرت آیت الله سبحانی (حفظه الله ) از مراجع عظام تقلید در قید حیات ، بودند وسابقه رفاقت با آیت الله هاشمی رفسنجانی و آیت الله مهدوی کنی به جهت هم مباحثه بودن در دروس علمی.

4- درخت انگور

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 1:33  توسط محمد آقاسی  | 

گام دوم- بعثت ، آستانه زیبای حرکت :

 

اول دعا : خداوندا ، دست ما ناتوانانِ گلاویز با مادیات را با توانایی مطلق خود بگیر و در حرکت به سوی هدف اعلای حیات ، ما را یاری فرما.[1]

بعثت یعنی حرکت ، یعنی نماندن ، یعنی رفتن . از پیش خود به نزد خدا و از خدا به سمت خودمان. یعنی من نیستم ، تو نیستی ، او هست. یعنی هست شدن ، معنا گرفتن ، جاری شدن. بعثت تاریخی نیست ، تاریخ ساز است ، تمدن ساز است. روز نیست ، فصل است ، فصل حرکت . بهار و تابستان و پاییز و زمستانش واحد است، یکی ، او است.

و در عجبم که حسین - صلوات و سلام خدا بر او ، اصحابش و کشته شدگان در راهش باد- چگونه این ایام را برای رفتن انتخاب کرده است[2] و مگر نه آنکه در رفتار اولیای خدا اسراری است و حکمتهایی که فهم آن برای کوتاه نظرانی چون ما ناممکن. چرا اینگونه ؟ با زینب ، عباس ابن علی ، ام کلثوم ، علی اکبر[3]  - که سلام و صلوات خاصه حق بر ایشان باد- ، همه خواهران و اهل بیت ، همه خدام ، اولاد و دختران برادر و ... راهی می شوند. به مهمانی می روند ؟ نمی دانم. اما عجب کاروانی است : 250 اسب و 250 ناقه[4] ، خیمه ها ، ظرفها ، مشکها ، جامه ها ، دینارها را حمل می کنند و مخدرات و علویات محترمانه بر 50 هودج[5] سواره می روند.[6] چرا چنین شتابان ؟ چرا چنین فراهم ؟ نمی دانم. اما دوست دارم به کاروانش برسم. هرکه با او باشد سعید است و اگر بماند شقی . چگونه برسم ؟ بدوم ؟ می ترسم. عجب ترس ریشه داری. عمری است در هراسم حالا که خوب فکر می کنم. نکند نطلبدم ؟ نکند نخواهدم ؟ نکند ... ؟ حسین جان ، چه کنم که خواستنی ات شوم ؟ د ر این روزهای شوم بی فرجام ترسم دو چندان شده . همه مسلم زمان را تنها گذاشته اند ، حتی طوعه.[7] من کدام طرف می مانم ؟ یزیدی یا حسینی ؟ کوفی یا کربلایی ؟ من هم دارم به مکه می روم. ظاهراً با شما هم سفرم.  مرا هم می برید ؟ جان ... که را قسم بدهم ؟ جان فاطمه می بریدمان ؟ جایی ، کنجی جا می دهیدمان ؟ مگر نه اینکه سالک را پذیرایی می کنید ؟ مستحقم ، روز عید است ، بده در راه خدا آقا جان. برای من هم دعا کن که مادرم به عزایم بنشیند[8] و به واقع مدافع ولایت باشم. آه ، سید چه می گویی ؟ دلم را نلرزان ، اشکم را نغلطان ، تو که این چنین بی محابا روضه نمی خواندی؛ م یخواهی خرابم کنی ؟ مگر عید نیست ؟ نه ، عید وقتی است که حرکت کنیم، اگر نه سوگ است و عزا. باشد ، جمله ات را چون نمکی به زخم دل می پاشم . تو هم از آن بالاها برایم دعا کن :

ماندن در صف اصحاب عاشورایی امام عشق تنها با یقین مطلق امکان پذیر است.[9]

 



1-علامه محمد تقی جعفری(ره)

2-منطبق با برخی روایات تاریخی حرکت سیدالشهدا(علیه السلام) بیست و هشتم و یا شب بیست و نهم رجب المرجب بوده است.

3-ارشاد القلوب شیخ شهیر شیعه را بنگرید.

4-ماده شتر

5- چیزی چون سبدی بزرگ و سایبانی بر سر آن که بر پشت اشتر نهند و بر آن نشینند و آن مانند کجاوه و پالکی جفت نیست . (یادداشت مؤلف ). کجاوه ای که در آن زنان نشینند و عماری شتر. (غیاث ). هوده . بارگیر. (منتهی الارب) :  ز ایوان شاه جهان تا به دشت / همی اشتر و اسب و هودج گذشت .(لغتنامه دهخدا)

6- کتاب تقویم شیعه را بنگرید.

7- شیرزنی که در آن شب تلخ مسلمیه سیرابش نمود.

8-برخی به غلط تصور می کنند حضرت نفرینی بر حر نمود ، خوب که بنگریم دعای زیبایی نموده اند. مگر نه اینکه بعد از شهادت حر بن یزید ریاحی مادرش خاک عزا بر سر می ریخت ؟

9-جمله ای از سید شهیدان اهل قلم مرتضای آوینی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 10:23  توسط محمد آقاسی  | 

گام یکم - کبوترانه

ما را کبوترانه وفادار کرده است

آزاده کرده است و گرفتار کرده است

بامت بلند باد که دلتنگی ات مرا

از هرچه هست غیر تو بیزار کرده است

خوشبخت آن دلی که گناه نکرده را

در پیشگاه لطف تو اقرار کرده است

تنها گناه ما طمع بخشش تو بود

ما را کرامت تو گنه کار کرده است

چون سرو سرفرازم و نزد تو سر به زیر

قربان آن گُلی که مرا خوار کرده است!

 

از صفحه هشتاد و پنجم کتاب «آن ها» ی فاضل نظری

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 19:30  توسط محمد آقاسی  |