اول دعا : اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد و آل محمد و آخر تابع له علی ذلک ، اللهم العن العصابه التی جاهدت الحسین و شایعت و بایعت و تابعت علی قتله ، اللهم العنهم جمیعا
دم پایی می خرم به 2000 تومان از سازمان حج و زیارت. آماده می شویم برای رفتن و همه در این سفر کفش از پا می کنند و من پی چه هستم ؟[1]
از در حج و زیارت که بیرون می روم سنگ یادمان بنای ساختمان چشم را می گیرد که در زمان ریاست جمهوری آقای هاشمی رفسنجانی بنا شده. به قد کف دستی حجت الاسلام را کنده اند و به خط بد آیت الله نوشته اند. یاد نمازجمعه می افتم و می گذرم.
امروز بنا بود روز شلوغ کاری داشته باشیم اما بچه ها نیامدند و ما به کارهای روزمره مشغول بودیم. طبق معمول خدا خدایی می کند و برنامه ها طبق میلش پیش می روند و خوش به حال قدیمیها که اینجاها م یگفتند :«راضی هستیم به رضای خدا.» و عجیب توحیدوار زندگی می کردند. شاید به خاطر طبیعت کنارشان و طبیعت محو شده در کنار ما. به هر حال برای رفتن به خانه تعجیل داشتم. باید از سیدنا الاستاد خداحافظی می کردم. حدود 5 بود که به خانه رسیدم و روی مبل وا رفتم. از زور خستگی بود یا هول سفر نمی دانم اما روی مبل خوابم برد. به دقیقه نرسیده بود که مهدی امیری رییس هیئت یا رقیه (سلام الله علیها) به موبایلم زنگ زد. حرص از خواب پریدنم با شربت خنک مهربان بانو و شوخیهای مهدی از بین رفت. مهمان داشتیم. خواهر همسر و دو دوستش. کمی سر به سرشان گذاشتم. خندیدند و من هم بیرون رفتم.
حوالی هفت عصر دم مسجد فخر قیطریه حاج آقا ذوالفقاری امام جماعت مسجد را دیدم.با هیبت علمایی مثل همیشه و با نور تابان سیادت. به همراه ایشان و شیخی دیگر راهی منزل آیت الله خسروشاهی شدیم. بچه های بسیج هم برای سی تیر آماده باش بودند. گشت بازرسی زده بودند.
جلسات در زیرزمین منزل استاد برگزار می شود. راهرویی تنگ که این بار هم ده دوازده پله منتهی به زیرزمین پر از کفش و دمپایی و نعلین است. دیگر توان ندارند که به مدرسه علمیه بروند و طلاب و مشتاقان اینجا به درس می آیند. گذشت از آن زمان که در مدرسه مروی بازار تهران خدمتشان رسیدم برای اولین بار. هشتاد و دو بود یا شاید هم سه. از آنجا با اتومبیلی که ایشان را به منزل می برد تا قیطریه آمدم و در راه نجوا کنان گفتم و شنیدم و هنوز در خاطرم حک کرده ام. جلسه شروع شده بود و جالب آن که نقد شیرین جامعه شناسی می کردند و اینکه بر پایه ی مسموعات و تجربیات بنا شده است. تصادف بود ؟ چه جالب نظرات دورکهایم را بی آنکه نامی ببرند نقد می کردند. حاج آقا خیرآبادی هم بودند. مسوول گزینش حضور ما در این جلسات. گزینش که نه ،«استاد اهل مرید و مرید بازی نیست و پی کرامت و اینها دورش نچرخید. بیایید یاد بگیرید. انس با ایشان توحید در دل زنده می کند. » اینها را می گفتند. طلبه سلیم النفسی است ، یعنی دیگر استاد است و ذی طلبگی را حفظ کرده.
درس که تمام شد به سرعت خودم را خدمت سیدنا الاستاد رسانیدم. آقا لبخند زدند و به اصرار دستشان را بوسیدم، نمی گذارند هیچ وقت. عرض کردم اجازه دهید و به اکراه ایشان بوسیدم و لذت بردم. عجب نورانی بودند امروز ، و بشاش و خندان. گفتم که عمره مشرف می شوم. بلا فاصله گفتند :« مرگ ما را هم از خدا بخواهید. » خندیدند. عرض کردم : «خدا نکنه آقا جان ، ما بدون شما چه کنیم ؟» نگاهم به تصویرشان با آیت حق بهجت العرفا افتاد. دلم گرفت. بیش از چهل روز است که از حضور ایشان محروم شدیم و جامعه هم به هم ریخت. هرچند این تحلیلها دیگه خریداری ندارد. باز متوجه آقا شدم. توصیه هایی برای زیارت کردند. خیلی کوتاه بود ، در چند جمله . عادتشان این است که سخن زیاد و مطول نمی گویند و این هم یکی از نشانه های جمع علم و عمل است. سکوت می کنند برای مدتی و جمع دانشجویان و طلبه هایی که نشسته اند را می نگرند. رو به من فرمودند : « من همیشه آرزویی داشتم که کسانی که به عمره یا سفر زیارتی می روند انجام دهند. » گوش تیز می کنم.دو زانو نشسته بودم و سرم را نزدیکتر بردم. « به نظرم خوب است که صندوقی در سطح ملی درست شود تا کسانی که سفرها را پیش تر هم رفته اند و شاید هر سال هم تکرار می شود پول آن را به صندوق بسپارند و بریا جوانان عذب تشکیل خانواده بدهند . من مطمئن هستم با این کار آن امامی که به زیارتش می شتابند پیش تر به او سلام می دهد. »[2] زیر لب الله اکبر گفتم . هم از پیشنهاد و آرزویی که با این سن و سال دارند و هم به تعبیری که به کار بردند. حاج آقا ذوالفقاری بلافاصله گفتند :«مثل این جمع حاضر.» همه خندیدند. آقا بلافاصاله جواب دادند :« و شاید خود شما!» جلسه حسابی خنده و شور شد. همه هم از ما خداحافظی کردند و التماس دعا گفتند و من هم خجالت کشیدم.
در راه برگشت که خلوت بود تلفنی با خیلیها خداحافظی کردم و حلالیت طلبیدم ، از دکتر عاملی و دکتر صدیق گرفته تا حاج آقا ابوالقاسمی و حاج آقا رمضانی . دکتر میرزایی هم سفارش آب زمزم دادند. خوشحال شدم . دکتر کاظمی جواب نداد.
باید به منزل پدری هم برای خداحافظی می رفتم. نماز مغرب و عشاء را خانه خودمان خواندیم و با مهربان بانو حرکت کردیم. خانواده پدری باید برای ختم سال پدربزرگم [3] می رفتند و نیستند که راهمان بی اندازند. چقدر دلم تنگ شده برایشان .انگاری تازه دارم می فهمم رفته اند. شام دلمه برگ مو[4] خوردیم با سیب زمینی . دوغ و سنگک هم بود. ابتکارهای مادرم است. تلاش کردم خداحافظی شادی داشته باشیم و شد.
1-فاخلع نعلیک انک بالواد المقدس طوی
-امام صادق علیه السلام فرمودند : «لقَضاءُ حاجه اِمرَءَ مومنٍ اَحَبَّ الی الله مِن عشرینَ حجَّهً کُلُّ حَجَهٍ یُنفِقُ فیها صاحبُها ماَته اَلفٍ. »[2]
رفع نیاز از یک مسلمان و برآورده ساختن حاجت او نه تنها اجر و پاداش بالاتر و برتر از حج ، که هر کدام همراه با انفاق هزاران دینار در راه خدا باشد دارد ، بلکه از محبوبترین کارها نزد خداوند به حساب می آید.
3- حجت الاسلام حاج سید صالح حسینی فرزند حجت الاسلام حاج سید عبدالحمید حسینی ، نواده مجدالعلما که سالهای طولانی بعد از فراغت از تحصیل درس بزرگانی چون مرحوم آیت الله العظمی بروجردی و حضرت امام خمینی (رحمت الله علیهما) مشفقانه و مخلصانه در شهرستان آیگرم همدان به تدریس و تبلیغ و اشاعه امور دینی اشتغال داشتند. ایشان هم حجره حضرت آیت الله سبحانی (حفظه الله ) از مراجع عظام تقلید در قید حیات ، بودند وسابقه رفاقت با آیت الله هاشمی رفسنجانی و آیت الله مهدوی کنی به جهت هم مباحثه بودن در دروس علمی.
4- درخت انگور